سفر عشق

سرشب یه مطلب ذهنم مشغول کرده بود میخواستم بنویسم خوابم برد. الان گفتم بنویسم گوشیم افتاد رفت پشت تخت. با چراغ قوه پیداش کردم.
مطلب این بود: همیشه وقتی دونفر عاشق همدیگه میشن حتما قلب یکی دیگه رو شکوندن، به یکی دیگه بی محلی کردن، یکی دیگه رو نادیده گرفتن، دل کسی رو شکوندن تا بهم برسند. از بالا که به قضیه نگاه کنی آن دو عاشق خودشونم بعد چند مدت اون شور و هیجان اولیه رو ندارند. شاید به سراغ فردی جدید بروند یا به دوستان قبلی رجوع کنند.
به نظرم قصه عشق که خدا از آن میگوید قصه فداکاریهایمان هست . اگر کسی را واقعا دوست داریم باید اورا رها بگذاریم ، مالک کسی نشویم، بگذاریم خودش تصمیم بگیرد . باز و پذیرا باشیم و به همه آدمهایی که وارد زندگی ما می شوند به چشم یک معلم جدید نگاه کنیم. عاشق زندگی و همه آدمهایی که قدم به زندگیمان میگذارند باشیم. تنها رسالت ما دراین سفر زندگی، عشق ورزیدن و مهربانی است . اگر خودمان آزاد بودن را دوست داریم به طرف مقابلمان هم چنین آزادی بدهیم. همیشه مهربان بمانیم حتی اگر کسی قدر مهربانیمان را ندانست.
بالاخره موفق شدم این مطلب بنویسم 😅
/ 1 نظر / 128 بازدید
asemangoon

آفرین بانوی اردیبهشت. همین طوره عزیزم. ما نباید با عشق و احساس خودمون، طرف مقابلمون رو محدود کنیم و حس کنه اسیره.